پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

افتادن اولین دندون شیری پوریا

  سلام سلام سلام دوستای خوبم اول یه معذرت خواهی به خاطر اینکه خیلی وقت نمیکنم بیام و مطلب بذارم و ممنون از همه ی دوستایی که زحمت میکشن و به وبلاگ گل پسرم پوریا سر میزنن. و اما این روزا آقا پوریا همچنان مشغول به مهد رفتن هست و صبح ساعت هفت و نیم میره و تا 12 اونجاست و حسابی مشغول میشه. کلی شعرهای جدید یاد گرفته و یه پسر بینهایت شیطون شده دقیقا برعکس بچگی خودش که خیلی آروم و بی سرو صدا بود حالا دیگه غیرقابل کنترل شده. از دیروز صبح هرچیزی که بهش میدادیم بخوره از دهنش درمیاورد و با دندونای جلوش نمیخورد و همش هم میگفت دندونم درد میکنه. تا اینکه وقع شام خوردن خاله سعیده دید که دندون جلوی ردیف...
13 مرداد 1393

گل پسر من در کاشان

سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت به همراه خانواده راهی کاشان شدیم و پوریا هم از اول صبح پرانرژی و سرحال شروع کرد به بازی کردن و سر و صدا آخه پسر من عاشق گشتن و رفتن بلیرون از خونه هست. تو ماشین تا جایی که می تونست بپر بپر و وقتی هم وایمیستادیم جایی شیطنت و شیطنت تو این گردش ما یه گشتی تو نیاسر زدیم و بعد هم  راهی آبشار معروفش شدیم ولی چون تو مسیر ترافیک سنگینی بود برگشتیم و توی یکی از باغ های همون اطراف برای ناهار مستقر شدیم و بعد از استراحت و صرف ناهار  به سمت حموم فین راه افتادیم و آقا پوریا هم با دقت هر چه تمام همه جا رو نگاه میکرد و حسابی بازی و توی باغ فین کل مسیر رو از داخل آبها راه میومد و اصلا بیرون نمیو...
3 خرداد 1393

عکس جدید از پسر مهربونم

عشق من عمر من اینم دو تا عکس جدید که تو خونه ی مامانی ازت گرفتم  البته ناگفته نمونه از اونجایی که خیلی گرمت هست با شلوار میونه ای نداری قربون اون چشمای مهربونت گل پسرم دیگه مردی شده ماشاالله ...
15 ارديبهشت 1393

سلام سلام سلام

سلام به همه ی دوستای عزیزم باز هم اومدم بعد از یه غیبت خیلی خیلی طولانی خدار و شکر تو این یک سالی که گذشت پسر ما هم بزرگتر شده و هم آقاتر و فهمیده تر تو این یک سال یه عالمه اتفاق خوب افتاد و روزگار هم سپری شد. آقا پوریا ما هم تو این مدت یه کمی رفت مهد کودک و یه کم هم خونه ی مامانی موند و خلاصه ایام سپری شد. الان هم خونه مامانی هست و ما در تلاش هستیم تا یواش یواش کارهای پیش دبستانی رفتن پسر رو روبه راه کنیم چون آقا پسری ما امسال میره پیش دبستانی به امید خدا و قول میدم به همه ی دوستان و آقا پوریا خودم که خیلی زود با یه عالمه عکس جدید از گل پسر بیام ...
8 ارديبهشت 1393

احوالات این روزای پسر عسلی

                   پسر گلم سلام عزیز دلم سلام پسرکم میدونم که خوبی و خوشی و خدا رو شکر همه چیز بر وفق مرادت می گذره و هر روز صبح که بیدار میشی میری خونه ی مامانی تا غروب که من از سرکار برگردم و بیام دنبال شما تازه اون موقع هم با کلی ناز باید ببرمت خونه این روزا خیلی خیلی بیشتر از قبل شیرین زبون تر شدی و هر روز جات رو بیشتر تو دل همه باز می کنی چند مدت پیش بود که رفته بودیم برای نی نی خاله رویا خرید کنیم میگفتی مامانی بسه دیگه چرا اینقدر واسه نی نی خاله رویا می خری ...... داشتیم می رفتیم خرید می گفتی فقط یه دست لباس بخرید...
29 مرداد 1392